مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
9
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
پدرم گفت تحصيل علم و اسب و شمشير و نيزه و تيروكمان بجاى خود ، و زن گرفتن هم بجاى خود و اين دو با هم مغايرت ندارد . مرد بايد در جوانى زن بگيرد تا اينكه فرزندانش از نسل جوان باشند من از پدرم درخواست كردم كه زن گرفتن مرا يك يا دو سال بتأخير بيندازد تا اينكه من بتوانم در فنونى كه مورد علاقهام مىباشد بخصوص شمشير زدن و نيزه انداختن ورزيدهتر شوم زيرا ميدانستم بعد از اينكه مرد زن گرفت نيروى جسمى وى كاهش مييابد . اما بعدها ضمن مذاكره با اسقف مسيحى ( سلطانيه ) فهميدم كه من اشتباه ميكردم و زن گرفتن از نيروى مرد نميكاهد . ( توضيح - اسقف مسيحى سلطانيه كه با ( تيمور لنك ) محشور بود و او را به خوبى ميشناخت خاطراتى جالب توجه از تيمور لنك بجا گذاشته كه در همين سرگذشت ولى بعد از اين كه خاطرات تيمور لنك تمام شد از نظر خوانندگان خواهد گذشت اين خاطرات را ( مارسل - بريون ) نويسنده اين سرگذشت از كتابخانه ملى پاريس بدست آورده و در اين مجموعه منتشر كرده است اين تكته را متذكر ميگرديم كه خاطرات اسقف مسيحى سلطانيه نيز مثل خاطرات خود ( تيمور لنك ) براى اولين مرتبه در زبان فارسى منتشر مىشود - مترجم ) يكى از وقايع كه بعد از رسيدن به سن شانزده سالگى براى من اتفاق افتاد رفتن به سمرقند و ملاقات ( امير كلال ) بود ( اميركلال ) بر خلاف آنچه از نامش فهميده مىشود جزو امرا نبود بلكه در زمره عرفا بشمار ميآمد و او را ( پير ) ميدانستند و پيوسته عدهاى از مريدان در محضرش بودند و از وى استفاده ميكردند . قبل از اينكه به سمرقند بروم ( عبد اللّه قطب ) نامهاى نوشت و به من داد و گفت وقتى وارد سمرفند شدى اين نامه را به نظر ( امير كلال ) برسان و او تو را به خوبى خواهد پذيرفت . من به سمرقند رفتم و بعد از اينكه در گرمابه ، كردراه را از خود دور نمودم وارد محضر ( امير كلال ) شدم و نامه ( عبد اللّه قطب ) را به او دادم ( امير كلال ) در آن تاريخ كه اولين بار او را ديدم پيرمردى بود تقريبا هشتاد ساله داراى ريش بلند سفيد اما چشمهائى درخشنده و با محبت و بعد از اينكه نامه ( عبد اللّه قطب ) را خواند نظرى دقيق به من كه در ذيل مجلس ، نزديك در اطاق نشسته بودم انداخت و گفت اى جوان ، برخيز و كنار من بنشين تا من تو را بهتر ببينم . من از ذيل مجلس برخاستم و خود را بكنار ( پير ) رسانيدم و ( امير كلال ) گفت اى ( تيمور ) من اسم پدرت را شنيده اما او را نديدهام و ( عبد اللّه قطب ) ميگويد كه تو تمام قرآن را از حفظ دارى و شعر اكثر شعراى نامدار عرب و عجم را ميدانى . گفتم بلى اى پير طريقت و خداوند حافظهاى قوى به من داده و هر شعر را كه يك بار بخوانم از حفظ مىكنم . ( امير كلال ) گفت آيا از اشعار ( اعشى ) چيزى ميدانى ؟ ( توضيح ) اعشى يكى از شعراى معروف عرب است كه بخصوص منوچهرى شاعر معروف فارسى زبان قسمتى از اشعار او را بنظم فارسى درآورده يا به عين يعنى با متن عربى منظم باشعار خود كرده است ( مترجم ) . گفتم من از اشعار ( اعشى ) چيزى نميدانم زيرا اشعارش را نخواندهام ( پير ) پرسيد براى چه نخواندهاى ؟ گفتم براى اينكه اشعار ( اعشى ) غزل است و تشبيب و من از غزل و تشبيب نفرت دارم ( توضيح ) - كلمه تشبيب از ريشهء عربى شب - شاب - يعنى جوانى است و باشعارى اطلاق مىشود كه در آن شعرا ، زيبائى و جوانى را وصف ميكنند - مترجم ) ( امير كلال ) گفت تو كه جوانى فاضل هستى نبايد از غزل و تشبيب نفرت داشته باشى چون